تحولات منطقه

رستگاری به پانوشت سطرهای تفنگداران پاراگوئه در دفترچه‌های خاطرات بدل شد، وقتی شگفتی بزرگ زیر نور ماه رقم خورد و یک آسمانخراش ۲۰۰ سانتیمتری یک تنه ژرمن‌ها را له کرد و گوارانی‌ها را به مرحله بعد برد.

جاودانگی پسران آمریکای جنوبی در مذبح بوستون/ فانوس سرخ‌وسفید در تاریکخانه‌ ژرمن‌ها!
زمان مطالعه: ۲ دقیقه

رستگاری به پانوشت سطرهای تفنگداران پاراگوئه در دفترچه‌های خاطرات بدل شد، وقتی شگفتی بزرگ زیر نور ماه رقم خورد و یک آسمانخراش ۲۰۰ سانتیمتری یک تنه ژرمن‌ها را له کرد و گوارانی‌ها را به مرحله بعد برد.
از آسونسیون پایتخت پاراگوئه تا مسلخ بوستون هزاران کیلومتر راه بود. مسیری صعبناک و طولانی که به یک وجب بدل شد در هنگامه‌ای که اورلاندو خیل، آشیانه‌بان بیست‌وشش ساله سفید و سرخ‌ها، ژرمن‌ها را به مراوده با مرگ مشغول کرد. او با سر انگشتان چسبناک خود پنالتی‌های مانشافت را یکی پس از دیگری مهار کرد و درس بزرگی به مانوئل نویر در پیرانه‌سری داد.
حالا چشم‌آبی‌ها غرق در اقیانوس بی‌رحم فوتبال، چمدان‌های خود را می‌بندند و به خانه بازمی‌گردند و به جزر چاره‌ناپذیر دوزخ پناه می‌برند. حالا ناگلسمان متفرعن، مات شده در شطرنج مرموز با پیرمردی به نام گوستاوو آلفردو، در حالی جام جهانی را ترک می‌کند که رؤیاهای پکیده خویش را در آغوش گرفته و در بن‌بستی خاموش گرفتار شده است.
چه کسی فکر می‌کرد در شب هولناک بوستون فقرای آمریکای جنوبی فوج فوج طعم خوشبختی را بچشند و به لطف ترانه‌های بومی، صمیمی‌ترین شب زندگی خود را سپری کنند. فوتبال اما یک بار دیگر کار خودش را کرد و نفس مانشافت را بند آورد تا جرعه‌های آب خوش از گلوی تخریب‌چی‌های مصمم پایین رود و مائوریسیو، گومز، گالارزا، سانابولیا و دیگر توپچی‌های پاراگوئه در هودجی از نور تا آسمان هفتم بالا روند.
دورتر از بوستون در آسونسیون برق رفته بود و پیرمردی که رادیو کهنه‌اش را به گوش‌هایش چسبانده بود، با آخرین مهار اورلاندو اشک ریخت و زیر لب نام سرزمینش را زمزمه کرد. در کوچه‌های باریک و خاکی پایتخت، کودکان توپ‌های پلاستیکی را به آسمان کوبیدند و خیال کردند ستاره‌ها نیز به افتخارشان دست می‌زنند. طبل‌های گوارانی در میدان‌های شهر کوبیده شد و شب به طرز عجیبی بوی پیروزی گرفت... این‌گونه شد که مردمان آمریکای جنوبی پرچم‌های سرخ و سفید را از پنجره‌ها آویختند و باد، قصه‌ این معجزه را تا هر کوی و برزن برد. انگار رودخانه‌ پارانا نیز آرام‌تر می‌گذشت تا صدای شادی مردمانش را بهتر و رساتر بشنود.
در آن سوی جغرافیا اما قهرمانان خسته پاراگوئه در رختکن نشسته بودند و هنوز باورشان نمی‌شد که تاریخ را با دستان خود ورق زده‌اند. اورلاندو خیل در میانه خوش‌باشی دستکش‌هایش را بوسید. همان دستکش‌هایی که سرنوشت یک ملت را به بهترین شکل نوشتند. آری فوتبال گاهی چنین است و ناگهان از دل تاریکی، فانوسی برای یک ملت روشن می‌کند. در شب بوستون آن فانوس در دستان پاراگوئه می‌سوخت: روشن، سرکش و رؤیایی.
قربانی بعدی کدام ارتش نگونبخت است؟ وقتی ثانیه‌ها به هروله می‌گذرند و ژرمن‌ها دست خالی به راین بازمی‌گردند، خروس‌های فرانسه بیشتر مواظب آرزوهایشان باشند. پاراگوئه به معجزه‌ای دیگر می‌اندیشد.

منبع: روزنامه قدس

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
در زمینه انتشار نظرات مخاطبان رعایت چند مورد ضروری است:
  • لطفا نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.
  • مدیر سایت مجاز به ویرایش ادبی نظرات مخاطبان است.
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظرات پس از تأیید منتشر می‌شود.
captcha